ما با هم جمله '"هیچ کس به ما نگفت چه کنیم" را از زبان ایرانیان مهاجر پاک میکنیم
|
مطالب انجمن
آشنایی: چرخ دستی | آشنایی: چرخ دستی |
|
|
|
فروشگاه های بزرگ، فضاهای گسترده، تشویق به خرید بیشتر همگی از نشانه های جامعه سرمایه داری است.اینجا دیگر احمد آقا بقالی سر کوچه ای نیست که مادر بر روی کاغذ برایت بنویسد لوبیا چشم بلبلی یک کیلو، نمک یک بسته و به دست بدهد و اسکناس ده تومانی نیز در جیبت بگذارد و تاکید کند که پولت را گم نکنی و تو تنها در تلاش و تقلا هستی تا مادر اجازه دهد برای خودت هم با آن پول خوراکی بخری.پس از تاکید های مادر و درخواست های معصومانه تو مادر اجازه می دهد که یک بسته بیسکویت مادر هم بگیری اما حق خرید پفک نمکی را نداری.زمان میگذرد و مادر نگران دیر کردن تو و تو هنوز بر نگشته ایی پس از مدتی که برای مادر مثل یک عمر میگذرد در باز میشود و تو گریه کنان داخل میشوی و در حالی که حق حق کنان اشک در چشمانت جاری است و جای کثیفی داستانت که مادر بارها گفته بود دست هایت را به در و دیوار نمالان بر روی صورتت نمایان است. با دیدن مادر خود را در آغوش او میندازی و گریه کنان میگویی که پولت را گم کرده ایی.مادر تو را در آغوش گرمش میگیرد با دستان مهربانش اشک های چشمانت را پاک میکند و بوسه ای بر گونه های کثیفت میگذرد و تو احساس آرامش میکنی و در ذهن کودکانه ات خوشحال از این که از تنبیه خبری نیست. مادر دست و صورتت را میشوید.چادر سفید گلدار را به سر میکند و به تو که با تعجب نگاه میکنی میگوید که پاشوی تا با یکدیگر به دنبال پول بگردید.دستان کوچکت را در دستان مادر میگذاری و دوان دوان به دنبال مادر که قدم هایش را اهسته کرده تا با تو هم قدم شود می دوی. و اما چه شادمانه است لحظه ایی که مادر ده تومانی را درست در کنار پاشنه در خانه پیدا میکند و به تو میگوید که نگاه کن همینجا بود دیدی که دقت نکرده بودی و به تو یاد میدهد که در زندگی باید تمامی حواست را متوجه دور و ور خودت کنی و راه موفقیت واقع بین بودن و راه شکست خیال پردازی است.آن زمان منظور مادر را نمی فهمیدی اما امروز معنی حرفهایش را درک کرده ایی. اما شرمندگی واقعی وقتی است که مادر داستان گم کردن پول را در فروشگاه احمد آقا برای کبری خانم که زن خانه دار و پاکیزه ایی است که در همسایگی شما مینشینند تعریف میکند. و احمد آقا نیز تاکید میکند که اشکالی ندارد دفعه دیگر حواسش را جمع میکند.و از تو میپرسد که آیا دفعه دیگر حواست را جمع میکنی یا نه و تو خود را در گوشه چادر مادر پنهان میکنی. داستان ادامه دارد تا سر نهار که مادر داستان گم کردن پول را به عنوان بخشی از گزارش های خود برای پدر تعریف میکند.پدر از تو میپرسد که مادر چه میگوید آیا درست است که تو پولت را گم کرده ای و تو سرت را پایین می اندازی و خودت را مشغول خوردن لوبیا پلو جلوه میدهی. پدر پرسش خود را دوباره تکرار میکند و تو کماکان سر بزیریی. پدر خطاب به مادر میگوید که نه بچه من نبوده که پولش را گم کرده، بچه من همیشه حواسش جمع است حتما بچه همسایه بوده که سر به هوا بازی در آورده.تو خوشحال میشوی و حتی برای لحظه باورت میشود که گویا به راستی تو نبوده ایی و به یک باره میخواهی بگویی که آره اما شرمنده میشوی چون بهتر از همه میدانی که این خود تو بودی که بی دقتی کرده.مادر میگوید خوب شاید حواسش نبوده که اینگونه شده است و تاکید میکند که او نیز اطمینان دارد که تو دیگر این اشتباه را تکرار نمی کنی.اما تو هرگز لبخندی که به نشانه رضایت بین پدر و مادر رد و بدل میشود را نمیبینی چرا که کماکان شرمندی سرت را به زیر نگاه داشته است ساعتی دیگر همه چیز به روال عادی برگشته است و گویا که هیچ اتفاقی نیفتاده است و تو همان کودک سرزنده و شادمان همیشگی هستی. جامعه صنعتی همه آنها را از ما گرفته است. بقالی عباس آقا و میوه فروشی بابای عزیز، قصابی اصغر آقا و مرغ فروشی پاکیزه همه و همگی جای خود را به قول های زنجیره ایی داده اند.دفتر حساب و کتاب بدهکار ها جای خود را به کارت های اعتباری و سبد قرمز رنگ عزیز جان جای خود را به چرخ دستی های گرو گیر داده اند نام انگلیسی Shopping cart |
| < بعد | قبل > |
|---|
“بجای کلمات بگوییم واژه ها”